تبليغاتX
من یه تنها
من یه تنها

 

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

عیدتون  مبارک


نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 16:33 توسط نازیلآ| |

تو را دوست میدارم...

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم...

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم....

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم...

به خاطر عطر گلها برای خاطر نخستین گل

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم...

دوست میدارم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 20:16 توسط نازیلآ| |

یه روز یه مامانه دخترشو میرسونه مدرسه موقع برگشت هوا ابری میشه با رعد و برق مامانه از رو نگرانی میره دنبال دخترش دخترشو تو راه برگشت میبینه که هر وقت رعد و برق میاد به اسمون نگا میکنه و لبخند میزنه!!مامانه دخترشو سوار میکنه و ازش میپرسه که چرا لبخند میزده؟اونم گفت چون فرشته ها داشتن ازم عکس میگرفتن منم بهشون لبخند میزدم!!
نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 17:30 توسط نازیلآ| |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سروسامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این اتش جانسود نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نگفتن تا کی؟

رودگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

دین و دل باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در ان حلقه به غیر از منو دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت و زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان علشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سروسامان دارد

وحشی بافقی

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:6 توسط نازیلآ| |

عشقبازی به همین آسانی ست...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره ی باران با دشت

برف با قله ی کوه

رود با ریشه ی بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر باهم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین اسانی ست...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 12:21 توسط نازیلآ| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ